شب بیست ویکم ماه رمضون
عزیزدلم ثنا جون
دیشب دومین شب قدر بود میخواستم باخودم ببرمت مسجد
ولی گفتم شاید اونجا گرم باشه واذیت شی بنابراین گذاشتمت برای مامان
بزرگ وبا خاله سمیرا رفتیم ولی وقتی تومسجد رسیدیم دیدیم هوا خوبه
وخنکه وبرگشتیم توو حسنا رو آوردیم مسجد البته بخاطر گریه ی حسنا
برگشته بودیم خونه چون از خواب بیدار شده بود وگریه میکرد توهم از گریه های حسنا ترسیده بودیو یه خورده ناآرومی کرده بودی
باخودم بردمت مسجد اولش که رسیده بودیم خیلی خوشحال بودی وقتی
باهات حرف میزدم میخندیدیو از خودت صدا در میاوردی منم داشتم دعا میخوندم
همش بهم نگاه میکردیو آواز میخوندی منو خاله سمیرا کلی برات خندیدیم
بیشتر شب وبیدار بودی اولش بابایی اومد بردت حیاط مسجد توبغل بابایی
خوابت برد بعدش دوباره بیدار شدی بهت شیر دادم ولی دیگه نخوابیدی همون
موقع هم مراسم قرآن به سر بود وقتی رو پاهام بودی یه قرآنم روسر تو
گذاشتم یعنی تو هم این مراسمو انجام دادی عزیزم خیلی بامزه شده بودی
حیف که تاریک بود وگرنه یه عکس ازت میگرفتم
بعدشم که رسیدیم خونه سحری خوردیم و نماز خوندیم هنوز بیدار بودی ولی وقتی لامپو خاموش کردیم خوابیدی
دخترم ممنون که دیشب اذیت نکردی انشالله شب بیست وسومم همینجور
باشی وبذاری مامانی بره احیا البته با شما دختر عزیزم
دوستت دارم بوووووووووووووس



شب بیست ویکم ماه رمضون
