عروسی رفتن ثناجون
سلام به دختر دوست داشتنیه خودم
عزیزم دیشب عروسی دعوت بودیم وشما برای اولین بار میخواستی بری عروسی..........
برو به ادامه ی مطلب..........
اماده شدیم لباسای خوشگل موشگل پوشیدی ورفتیم وقبل از اینکه به تالار برسیم شیر خوردی ولی توماشین شروع کردی به گریه کردن
اولش فکر کردم گرمته لباستو عوض کردم اونم با چه زحمتی توماشین توهم که در حال گریه کردن
با هر بدبختی بود لباستو عوض کردم البته با کمک خاله جون(هرچند دوست داشتم همون لباس
قبلیت باشه چون بیشتر بهت میومد ولی دیگه چاره ای نبود
)
بازم آروم نشدی وگریه ات بیشتر شدخیلی گریه میکردی معلوم میشد جاییت درد میکنه منم
خیلی ناراحت شدم نزدیک بود اشک منم در بیاد
بهت شربت دادم بازم آروم نشدی ویه ریز گریه میکردی آخر سر مجبور شدیم برات گهواره درست
کنیم اونم باچی؟! با چادر من!
بابایی وعمو عرفان تابت دادن که بالاخره آروم شدیو خوابیدی
بعد من اومدم آروم برت دارم که دوباره بیدار شدیو گریه
بغلت کردم بردمت تو تاریکی که دیدم آروم آروم خوابیدی ناگفته نماند همه ی این اتفاقا بیرون تالار
افتاد هنوز ما پامونو داخل نذاشته بودیم وقتی هم وارد سالن شدیم با صدای بسیار بلندی مواجه شدیم! که اونجا هم شما بیدار شدی ویه کوچولو گریه کردی
ولی بعدش خوابیدی وقتی هم بیدار شدی خوشحال بودیو میخندیدی منم تشکتو روی میز پهن
کردم وگذاشتمت روی میز چندبارم میخواستی غلت بزنی
که مواظبت بودمو نذاشتم
ولی آخرش طاقت نیاوردی و غلت زدی وبه شکم خوابیدی
البته من مواظبت بودم
اینم از عروسی رفتن ثنا جون عزیز دلم دفعه ی بعد که خواستیم عروسی بریم اذیت نکنی باشه؟!!
یه چندتا عکسم گرفتم که زیاد جالب نشدن ولی خب میذارمشون!

همیشه هم در حال خوردن دستاتی!




عروسی رفتن ثناجون
